دوشنبه ۲۲ تیر ۱۴۰۵ - ۰۸:۳۶
آنچه از لبنان نمی‌دانید؛ ریشه‌های تاریخی پیوند ایران و لبنان کجاست؟

حوزه/ جمهوری اسلامی به پیکر نیمه‌جان تشیع لبنان شوک الکتریکی وارد کرد. پیوند ایران و لبنان ریشه در هویت مشترک تشیع دارد. انقلاب اسلامی با دمیدن روح تازه در تشیع لبنان، حزب‌الله را از گمنامی به جنبشی تمدنی تبدیل کرد. امروز بزرگ‌ترین خلأ لبنان، پشتیبانی روحی و عاطفی از آسیب‌دیدگان است که حوزه‌های علمیه می‌توانند آن را برطرف سازند.

به گزارش خبرگزاری حوزه، دکتر سهیل اسعد، طلبه و مبلغ و فعال فرهنگی حوزه بین‌الملل، در گفت‌وگویی به بررسی ریشه‌های تاریخی و فکری پیوند ایران و لبنان و نقش انقلاب اسلامی در شکل‌گیری و تقویت جریان مقاومت پرداخت.

با توجه به اینکه این روزها نگاه‌ها بیشتر به لبنان و جبهه مقاومت معطوف شده، اگر کمی به گذشته برگردیم، ارتباط فرهنگی و تاریخی میان ایران و لبنان، به‌ویژه میان شیعیان دو کشور، چگونه شکل گرفت و به این پیوند عمیق امروز رسید؟

طبیعتاً وقتی درباره ارتباطات میان ملت‌ها یا دولت‌ها و به طور کلی مسائل جهانی و بین‌المللی صحبت می‌کنیم، باید از تاریخ آغاز کنیم تا ببینیم منشأ و علت اصلی این ارتباطات چه بوده است.

آیا صرفاً یک ارتباط معمول میان ایران و لبنان، به عنوان دو کشور، وجود داشته است؟ خب، در فضای گردشگری، همیشه این‌گونه مبادلات وجود داشته؛ بعضی از لبنانی‌ها ساکن ایران بوده‌اند و بعضی از ایرانی‌ها در لبنان زندگی کرده‌اند. این اتفاقی طبیعی است که در تاریخ همه کشورها رخ می‌دهد.

آنچه از لبنان نمی‌دانید؛ روایت صریح سهیل اسعد از لبنان

اما به نظر من، نقطه‌ای که باید از آن آغاز کنیم، بحث تشیع است؛ تشیع لبنان و ایران.

اگر بخواهید این موضوع را از منظر تاریخی بررسی کنید، می‌بینید که تشیع لبنان بر ایران و تشیع ایران بر لبنان، تأثیر متقابل داشته‌اند. شما می‌دانید که علمای لبنان، به‌ویژه علمای شیعه در جنوب لبنان و منطقه جبل عامل، ارتباط مستقیمی با ایران داشتند؛ حتی پیش از انقلاب. از نظر تاریخی نیز معروف است که بسیاری از علمای لبنان، چه در فضای فرهنگی تشیع، چه در حوزه علمیه و چه بعدها در عرصه مبارزه و جهاد، بسیار تأثیرگذار بوده‌اند.

من می‌خواهم بحث را این‌گونه آغاز کنم که در تشیع، پیروان مکتب اهل‌بیت علیهم‌السلام، با وجود اینکه در کشورهای مختلف زندگی می‌کنند، یک بدنه واحد هستند. یعنی روح تشیع در امت اسلامی، یک روح واحد است.

به همین دلیل، شما با هر شیعه‌ای در هر نقطه از جهان احساس قرابت و نزدیکی می‌کنید. می‌خواهم بگویم در تشیع، هویت شیعی فراتر از هویت ملی، هویت فرهنگی و حتی هویت فکری است. همین که من و شما شیعه باشیم، انگار یک امر تکوینی وجود دارد که ما را در فضای خاصی به نام ولایت، پیروی از امامت و اینکه همه فرزندان ائمه علیهم‌السلام هستیم و یک پدر واحد داریم، به هم پیوند می‌دهد.

به نظر من، این نوع ارتباط، یکی از مهم‌ترین ارتباطات میان ملت‌هاست. امت اسلامی، یک امت ایدئولوژیک است؛ یعنی پیش از آنکه جماعتی انسانی باشیم که در یک سرزمین خاص کنار هم زندگی می‌کنیم، یک عقل جمعی هستیم که یک ایدئولوژی واحد در ذهن دارد و همین ایدئولوژی ما را متحد می‌کند.این، بحث معرفتی، فلسفی و تاریخی است.اما در تاریخ معاصر، اتفاقاتی افتاده که به نظر من بسیار مهم است.

ببینید، گاهی ارتباط میان دو ملت یا دو کشور، سطوح مختلفی دارد؛ مثلاً دولت با دولت، ملت با ملت یا مؤسسات غیردولتی با یکدیگر؛ مثل دانشگاه با دانشگاه.

اما ارتباطی که جمهوری اسلامی ایران با لبنان، به‌ویژه با شیعیان لبنان برقرار کرد، یک ارتباط چندجانبه بود؛ هم دولت با ملت شیعه لبنان ارتباط گرفت، هم ملت با ملت، هم روحانیت با روحانیت. یعنی در همه این سطوح، ارتباطی بسیار نزدیک و عمیق شکل گرفت.

برای نمونه، بعد از پیروزی انقلاب، هویت شیعه در لبنان، به برکت حمایت‌های مستمر انقلاب اسلامی، کاملاً دگرگون شد.

من به عنوان کسی که اصالتاً لبنانی هستم، عرض می‌کنم اگر پیش از انقلاب در لبنان می‌گفتید «شیعه»، یعنی شهروند درجه سه. همان‌طور که گاهی درباره بعضی مهاجران می‌گویند بنّایی می‌کنند یا حمالی می‌کنند و امکان پیشرفت اجتماعی، فرهنگی و تمدنی ندارند، وضعیت شیعیان هم همین‌گونه بود.

پیش از ورود امام موسی صدر، اگر می‌گفتید شیعه، یعنی یا حمال است، یا بیکار، یا فقیر و درمانده؛ یا اگر می‌خواست اندکی پیشرفت کند، یا مسیحی می‌شد، یا کمونیست، یا مهاجرت می‌کرد.

خود من هم نمونه‌ای از همین وضعیت هستم. پدرم لبنانی و شیعه است. نتوانست در لبنان بماند، چون آن زمان هیچ افقی برای شیعیان وجود نداشت و حدود هشتاد سال پیش مجبور شد به آرژانتین مهاجرت کند.

جمهوری اسلامی آمد و هویت تشیع را کاملاً تقویت کرد و به آن شخصیت داد. یعنی در بافت طایفه‌ای لبنان، که طایفه و مذهب در آن بسیار اصالت دارد، تشیع در گوشه‌ای کوچک، ساکت و خاموش قرار داشت.

جمهوری اسلامی به آن بدنه نیمه‌جان و در حال احتضار، شوک الکتریکی وارد کرد؛ روح تازه‌ای در آن دمید و آن را به مذهبی تبدیل کرد که در کنار سایر طوایف، حضور سیاسی، رشد اقتصادی، مقاومت و قدرت دفاع از حق پیدا کرد و برای گفتن حرف، جایگاه به دست آورد.

به نظر من، این مهم‌ترین نوع ارتباط ایران با لبنان است.

طبیعتاً بعد از آنکه انقلاب اسلامی از این جریان حمایت و پشتیبانی کرد، خود مردم هم به صورت خودجوش وارد میدان شدند و پل‌های ارتباطی متعددی ایجاد کردند.

در عرصه رسانه، افرادی مانند طالب‌زاده به لبنان رفتند، برای نیروهای حزب‌الله دوره برگزار کردند، درباره سینمای جنگ، مستندسازی و مستندهای مقاومت فعالیت کردند و این، به نظر من، یکی از مهم‌ترین جلوه‌های حرکت خودجوش ملت ایران در تقویت این ارتباطات بود.

آنچه از لبنان نمی‌دانید؛ روایت صریح سهیل اسعد از لبنان

بعد از انقلاب، این ارتباط چگونه شکل گرفت؟ ابتدا دولت‌ها وارد میدان شدند یا ارتباط‌های حوزوی و مردمی زمینه‌ساز آن بودند؟ و آن «شوک» اولیه‌ای که از آن یاد کردید، دقیقاً چه بود؟

اصل آن شوک، مربوط به سال ۱۹۸۲ میلادی است؛ زمانی که اسرائیل وارد لبنان شد و این کشور را اشغال کرد.

پیش از آن، ارتباط‌ها بیشتر عاطفی، فکری و مذهبی بود، اما هنوز عرصه میدانی وجود نداشت که ما بتوانیم در کنار هم قرار بگیریم، متحد شویم، همفکری و همزیستی کنیم.

اشغال لبنان توسط اسرائیل در سال ۱۹۸۲، نقطه تحول در نوع ارتباط شیعیان لبنان با ایران بود.

آن زمان، گروهی از مبارزان که هنوز حزب‌الله تشکیل نشده بود و در قالب «حرکت امل» فعالیت می‌کردند، معتقد بودند باید مقاومت کرد، باید از کشور دفاع کرد و باید به صورت مسلحانه با اسرائیل جنگید.

البته همه با این نظر موافق نبودند، اما عده‌ای بر این موضوع اصرار داشتند. همان افراد خدمت حضرت امام خمینی رحمه‌الله رفتند و مسئله را مطرح کردند. امام فقط فرمودند: «بسم‌الله.» از همان‌جا کار آغاز شد.

بعد، نیروهای سپاه به لبنان رفتند، دوره‌های آموزشی در بعلبک برگزار شد و آن دوران، مقارن با سال‌های جوانی سید حسن نصرالله بود و همان مسیر حرفه‌ای ایشان در مقاومت آغاز شد.

اگر بخواهیم نقطه آغاز را مشخص کنیم، همان تأسیس مقاومت است.البته باید توجه داشت که مفهوم مقاومت، صرفاً یک مفهوم نظامی نیست که بگوییم اسلحه می‌دهیم تا بجنگند؛ نه.

مقاومت نظامی، نتیجه یک فرایند ایدئولوژیک است. انسان از فکر و احساس، به جبهه مقاومت می‌رسد.اگر تفکر انقلابی، عدالت‌خواهی، روحیه دفاع و احساس مسئولیت وجود نداشته باشد، هیچ‌گاه مقاومت شکل نمی‌گیرد.

امروز هم ایران شاید بتواند به هزاران جبهه در دنیا سلاح بدهد، اما چون احساس مسئولیت، روحیه مبارزه و تفکر انقلابی در آن‌ها وجود ندارد، چنین اتفاقی رخ نمی‌دهد.

از آن زمان به بعد، مقاومت کاری کرد که در کنار عرصه جنگ و مبارزه، یک فضای اجتماعی گسترده ایجاد شود؛ فضایی که در آن فرهنگ، مدرسه، حوزه، دانشگاه، رسانه و هنر هم حضور داشته باشد.

چون مقاومت، به یک پشتوانه فکری نیاز دارد و نمی‌توان آن را بدون عقبه فکری حفظ کرد.به نظر من، مهم‌ترین اقدام نیروهای مقاومت در لبنان این بود که خود را صرفاً یک ارتش معرفی نکردند، بلکه گفتند ما یک حرکت جهادی هستیم.

میان «حرکت» و «ارتش» تفاوت زیادی وجود دارد. حرکت، متعلق به امت است؛ همه مردم باید در آن شریک باشند، نه فقط نظامیان.

به همین دلیل، همان زمانی که اسلحه می‌فرستادند، روحانی هم اعزام می‌کردند، حسینیه می‌ساختند، مسجد بنا می‌کردند، مدرسه و حتی سوپرمارکت راه‌اندازی می‌کردند.

یعنی یک حرکت تمدنی شکل گرفت که توانست این جامعه را با آرمان‌ها و اهداف خود حفظ کند و بستری فراهم آورد تا همه شیعیان در آن رشد کنند.

اگر بخواهید برای آن مثال بزنید، دقیقاً مانند اتفاقی است که بعد از انقلاب اسلامی در ایران رخ داد؛ سازندگی و رشد چندبعدی انقلاب را، در همان مقیاس، به لبنان منتقل کردند.

اشخاصی که در لبنان بودند؛ از امام موسی صدر تا سید عباس موسوی و سید حسن نصرالله، هر کدام چه نقشی در شکل‌گیری مقاومت و همین ارتباط با ایران داشتند؟

نقش روحانیت در لبنان، نقش‌های دوره‌ای بود. می‌شود گفت در هر دوره، یکی از بزرگان می‌آمد و یک بُعد از این حرکت را حفظ می‌کرد، تقویت می‌کرد و توسعه می‌داد.

اگر بخواهیم از تاریخ معاصر شروع کنیم، باید از سید شرف‌الدین آغاز کنیم. تقریباً اولین کسی بود که تنظیم امور شیعیان را بر عهده داشت. سید شرف‌الدین، پیش از رحلت خود، آقای امام موسی صدر را دعوت کرد تا به لبنان بیاید، رهبری شیعیان را بر عهده بگیرد و این مسیر را ادامه دهد.

بنابراین، هسته اصلی این جریان را سید شرف‌الدین پایه‌گذاری کرد. او اولین کسی بود که روحانیت را در جایگاه رهبری جامعه مطرح کرد.

یک وقت شما روحانی را صرفاً کسی می‌دانید که نماز جماعت می‌خواند، دعا می‌خواند، عقد جاری می‌کند یا مراسم تدفین را انجام می‌دهد؛ یعنی همان روحانیت سنتی. اما یک وقت روحانی، وارد عرصه اجتماع می‌شود و مسئولیت رهبری امت را بر عهده می‌گیرد. سید شرف‌الدین چنین جایگاهی پیدا کرد و مرجعیت دینیِ پویایی را برای تحقق مسائل امت اسلامی شکل داد.

وقتی امام موسی صدر به لبنان آمد، این حرکت را به سمت نمایندگی سیاسی در دولت برد؛ یعنی شیعیان فقط در میان خودشان منسجم نباشند و امور داخلی‌شان را مدیریت نکنند، بلکه به بخشی از ساختار حکومتی لبنان تبدیل شوند.

ایشان «المجلس الإسلامی الشیعی الأعلی» را تأسیس کرد؛ نخستین نهاد سیاسی که نمایندگی رسمی تشیع و شیعیان لبنان را بر عهده گرفت. در کنار این نمایندگی سیاسی و حکومتی، در عرصه اجتماعی نیز حرکت‌هایی را آغاز کرد؛ از جمله «حرکت المحرومین» که با هدف رفع محرومیت و فقر شیعیان شکل گرفت.

همچنین برای ارتقای سطح علمی و فرهنگی شیعیان، از شهید چمران دعوت کرد تا به لبنان بیاید. همان‌طور که عرض کردم، شیعیان آن زمان با فقر فرهنگی، علمی و معرفتی روبه‌رو بودند و امام موسی صدر تلاش می‌کرد آنان را از این وضعیت خارج کند.

شهید چمران نیز آموزشگاه‌های فنی و حرفه‌ای تأسیس و مدیریت کرد و نقش مهمی در تربیت نسل جدید شیعیان ایفا کرد.

در کنار این‌ها، بحث مقاومت اَمَل نیز مطرح شد. ایشان «أفواج المقاومة اللبنانیة» یا همان «امل» را برای مقابله با اسرائیل تشکیل داد. بنابراین، حرکت امام موسی صدر سه بُعد اصلی داشت: حضور سیاسی، فعالیت‌های اجتماعی و فرهنگی و شکل‌گیری مقاومت.

در واقع، همین جریان، هسته اولیه مقاومتی شد که بعدها به حزب‌الله انجامید. بسیاری از رهبران حزب‌الله یا از یاران امام موسی صدر بودند، یا شاگردان ایشان، یا از علاقه‌مندان و شیفتگان او. به هر حال، امام موسی صدر نماد آغاز مرحله‌ای بود که در نهایت به شکل‌گیری جبهه مقاومت انجامید.

آنچه از لبنان نمی‌دانید؛ روایت صریح سهیل اسعد از لبنان

در آن فضای سیاسی لبنان و با توجه به نفوذ استعمار، آیا با این حرکت مقابله نشد؟ حساسیت‌ها از کجا آغاز شد و درگیری‌ها با شیعیان از چه زمانی شدت گرفت؟

اتفاقاً دقیقاً به همین دلیل با این حرکت مقابله شد؛ تا جایی که امام موسی صدر را ربودند و سرنوشت ایشان همچنان نامعلوم ماند.

اما ببینید، از همان ابتدا، پایه‌های تشیع بسیار محکم بنا شده بود و نتوانستند آن را متزلزل کنند. مشکلات فراوانی وجود داشت، اما چون این جریان خود را برای مقابله با اسرائیل آماده کرده بود، توانست دوام بیاورد.

اسرائیل را تصور کنید مثل یک فیل و شیعیان لبنان را موجودی بسیار کوچک؛ طبیعی است که هر کاری از دستش برمی‌آمد برای از بین بردن این جریان انجام می‌داد. اما آن‌ها خودشان را آن‌قدر تقویت کردند که بتوانند در برابر این فشارها مقاومت کنند. همین بنیان و بنیه قوی اجازه نداد استعمار یا هر عامل دیگری بتواند این جریان را نابود کند.

از طرف دیگر، همان‌طور که عرض کردم، ارتباط با جمهوری اسلامی نقش اساسی داشت. همین جنگ اخیر آمریکا و اسرائیل علیه جمهوری اسلامی را در نظر بگیرید.

شیعیان لبنان ممکن بود از نظر امکانات، جمعیت یا توان اقتصادی ضعیف باشند، اما به اقیانوسی به نام جمهوری اسلامی و انقلاب اسلامی متصل بودند. استعمار هم این محاسبه را داشت که بداند در برابر چند جوان شیعه لبنانی قرار نگرفته، بلکه در برابر جریانی ایستاده که پشتوانه‌ای به عظمت جمهوری اسلامی دارد.

به همین دلیل، ایران نیز در دفاع از این جریان، نقش بسیار مهمی ایفا کرد و تا امروز هم می‌بینیم که در بسیاری از مسائل مربوط به جبهه مقاومت، جمهوری اسلامی نقش مؤثری دارد.

نقش حافظ اسد و سوریه چه بود؟ ارتش سوریه چرا دخالت کرد؟

ارتش سوریه برای متوقف کردن جنگ داخلی لبنان وارد این کشور شد.

از سال ۱۹۷۵ میلادی، جنگ داخلی میان طوایف مختلف، به‌ویژه میان مسلمانان و مسیحیان، آغاز شد و حتی در بیروت، شهر به دو بخش شرقی و غربی تقسیم شده بود. سوریه برای پایان دادن به این درگیری‌ها وارد لبنان شد و تقریباً تا دهه ۱۹۹۰ برای برقراری نظم و امنیت در آنجا حضور داشت.

این حضور با درخواست دولت لبنان بود؟

ببینید، حافظ اسد خودش با آمریکا مشکل داشت و اساساً دولت لبنان هیچ‌وقت به آن معنا دولت مستقلی نبوده است.

ساختار لبنان به گونه‌ای است که طوایف و شخصیت‌های سیاسی نقش اصلی را ایفا می‌کنند. رئیس‌جمهور مسیحی است، نخست‌وزیر سنی، رئیس مجلس شیعه و حتی ترکیب نمایندگان مجلس هم بر اساس سهمیه‌های طایفه‌ای تنظیم می‌شود.

در عمل، هر طایفه به یک قدرت خارجی تکیه دارد؛ اهل سنت به برخی کشورهای عربی، دروزی‌ها به سوریه یا دیگر کشورها، مسیحیان به فرانسه و آمریکا و حتی برخی نیز به اسرائیل. لبنان، در واقع، نمونه کوچکی از رقابت‌های جهانی است.

به همین دلیل، دولت به آن معنا تصمیم‌گیر اصلی نیست، بلکه بسیاری از تصمیم‌ها در خارج از لبنان گرفته می‌شود و به دولت تحمیل می‌شود. امروز هم اگر نگاه کنید، دولت لبنان در بسیاری از مسائل امنیتی تابع تصمیمات اسرائیل است و خودشان هم این مسئله را پنهان نمی‌کنند.

بنابراین، نباید نقش دولت لبنان را پررنگ دید. اما حضور سوریه یک ضرورت بود و از آنجا که با لبنان هم‌مرز بود، تنها ارتشی بود که می‌توانست به سرعت وارد عمل شود.

از طرف دیگر، سوریه پل ارتباطی جمهوری اسلامی با مقاومت لبنان نیز بود؛ چون سلاح‌هایی که از ایران ارسال می‌شد، از مسیر سوریه منتقل می‌شد. از همه مهم‌تر، موضع‌گیری سیاسی سوریه در حمایت از جمهوری اسلامی و مقاومت بود.

در میان جریان‌های ناسیونالیسم عربی که شعارهای زیادی می‌دادند اما در نهایت عقب‌نشینی کردند، تنها کشوری که بر مواضع خود ایستاد، سوریه بود. به همین دلیل، جمهوری اسلامی توانست از طریق سوریه حمایت‌های خود را به مقاومت برساند.

موفقیت‌هایی که امام موسی صدر و شهید چمران به دست آوردند، تا چه اندازه در عرصه علمی و اجتماعی لبنان اثرگذار بود؟ما حضور سیاسی و قدرت نظامی شیعیان را امروز می‌بینیم، اما آیا در عرصه علمی و اجتماعی هم واقعاً تحول ایجاد شد؟ آیا نخبگان و دانشمندان شیعه وارد عرصه شدند؟

به نظر من، مهم‌ترین موفقیت این دو بزرگوار این بود که شیعیان را از «جهان عدم» به «جهان وجود» آوردند.

یعنی شما اساساً در معادلات سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و حتی مذهبی حضور نداشتید. در جنوب لبنان، بسیاری از پدربزرگ‌های همین نیروهای مقاومت، کمونیست بودند. عکس مارکس، لنین و چه‌گوارا در خانه‌هایشان بود و گرایش‌های چپ داشتند.

هویت شیعی تقریباً صفر بود. رشد اقتصادی و اجتماعی هم تقریباً وجود نداشت. حتی ما پزشک شیعه نداشتیم.

هنر امام موسی صدر و شهید چمران این بود که تشیع را وارد میدان کردند؛ مثل تیمی که سال‌ها در جام جهانی حضور نداشته و حالا صرفِ حضورش یک موفقیت محسوب می‌شود. تشیع هم تا آن زمان در معادلات حضور نداشت، اما آن‌ها تشیع را وارد میدان کردند.

بعد از آن، روند رشد ادامه پیدا کرد. البته امام موسی صدر را ربودند و شهید چمران هم به شهادت رسید، اما همان قدم اول بسیار تعیین‌کننده بود.

مهم این بود که از وضعیتی که اصلاً دیده نمی‌شدید، به جایی رسیدید که امروز حضور دارید، تصمیم می‌گیرید، با دیگران پای میز می‌نشینید و حرفتان در معادلات، شنیده و دیده می‌شود.

آنچه از لبنان نمی‌دانید؛ روایت صریح سهیل اسعد از لبنان

خودِ سید حسن نصرالله در این ارتباط چه نقشی داشت؟ ظاهراً بخشی از تحصیلاتشان را در حوزه علمیه عراق گذراندند و مدتی هم در ایران بودند.

بله، در ایران هم بودند.به نظر من، اگر از نقش داخلی ایشان در تقویت حزب‌الله، سازمان‌دهی تشکیلات و توسعه ساختار آن صرف‌نظر کنیم، مهم‌ترین هنر سید حسن نصرالله این بود که حزب‌الله را به یک پدیده بین‌المللی تبدیل کرد.

ایشان به چهره‌ای تبدیل شد که در سراسر جهان، همه منتظر بودند ببینند چه می‌خواهد بگوید.

حزب‌الله را از گمنامی به شهرت رساند. به یک پدیده جهانی تبدیل شد و همه نام حزب‌الله را شناختند؛ در حالی که در آغاز، حزب‌الله مجموعه‌ای از چند جوان بسیار فقیر و با امکانات محدود بود.

نکته مهم دیگر، ذوب شدن ایشان در انقلاب اسلامی و ولایت بود که واقعاً کم‌نظیر بود.اگر بخواهم در میان همه روحانیونی که دیده‌ام، کسی را نام ببرم که بیشترین میزان ذوب شدن در انقلاب را داشته باشد، شخصاً سید حسن نصرالله را در جایگاه نخست می‌دانم.

ایشان موقعیت حساس جمهوری اسلامی، اهمیت راهبردی آن و نقشی را که می‌تواند در جهان اسلام ایفا کند، به‌خوبی درک کرده بود.خودش را مطیع ولایت می‌دانست و برای خود استقلالی در برابر آن قائل نبود.

به همین دلیل، اگر شعارهای اولیه حزب‌الله را نگاه کنید، محور اصلی آن‌ها ولایت فقیه و جمهوری اسلامی بود.

حتی در نخستین پرچم‌های حزب‌الله، عبارت «الجمهوریة الإسلامیة فی لبنان» آمده بود که بعدها به آن‌ها گفته شد این تعبیر مناسب نیست و به «المقاومة الإسلامیة فی لبنان» تغییر پیدا کرد.

حتی مخالفان حزب‌الله هم سخنرانی‌هایی از سید حسن نصرالله نقل می‌کنند که در آن می‌گفت: «نحن و شیعة لبنان جزءٌ من الجمهوریة الإسلامیة»، یا درباره ولایت فقیه سخنانی مطرح می‌کرد که گویی ولی فقیه در لبنان حکومت می‌کند.

حتی گاهی می‌گفت ما برای خودمان رهبری مستقل قائل نیستیم و رهبر ما حضرت آیت‌الله خامنه‌ای هستند.می‌خواهم بگویم این مسئله را به گونه‌ای مدیریت می‌کرد که در فضای بین‌المللی بسیار حساسیت‌برانگیز بود.

بعدها ظاهراً به ایشان توصیه شد که در بیان این مسائل با ملاحظات بیشتری صحبت کنند.به نظر من، سید حسن نصرالله کاریزمای عجیبی داشت؛ کاریزمایی که باعث می‌شد دوست و دشمن، شخصیت او را تحسین کنند و به خاطر روحیه مقاومتش به او احترام بگذارند.

به نظر من، این یک کاریزمای الهی بود؛ شبیه امام خمینی.

اگر از من بپرسید امام خمینی چه داشت که منِ آرژانتینی را به ایران کشاند، واقعاً نمی‌توانم پاسخ دقیقی بدهم.من نه آن زمان فلسفه ایشان را خوانده بودم، نه عرفانشان را و نه انقلاب را از نزدیک می‌شناختم.خودِ وجود امام، انسان را جذب می‌کرد.

مثل حقیقتی که درباره امام حسین علیه‌السلام وجود دارد؛ انسان نمی‌داند چیست، اما چیزی او را به سمت خودش می‌کشد.درباره سید حسن نصرالله هم همین احساس وجود داشت؛ واقعاً شخصیت عجیبی بود.حتی در جهان عرب هم تا زمانی که زنده بود، جایگاه و نفوذ ویژه‌ای داشت.

شهرت و جایگاهی که سید حسن نصرالله برای حزب‌الله ایجاد کرد، از چه عواملی ناشی می‌شد؟

ببینید، یک نکته مهم وجود دارد. هر کسی می‌تواند مشهور شود، اما مهم این است که به چه دلیل مشهور می‌شود.مثلاً اگر من شما را بکشم، حتماً مشهور می‌شوم، اما با یک ضد ارزش.به نظر من، شهرتی که سید حسن نصرالله ایجاد کرد، به خاطر هماهنگی میان عمل و گفتار بود.

یعنی از یک طرف، حزب‌اللهی را ساخته بود که از هیچ چیز نمی‌ترسید، به میدان می‌رفت، شهید می‌داد، همه شیعیان از آن حمایت می‌کردند و دشمنان از آن هراس داشتند.

از طرف دیگر، یک دستگاه تبلیغاتی قوی هم وجود داشت؛ سخنرانی‌ها، پیام‌ها، برنامه‌های تلویزیونی و حتی فیلم‌برداری از عملیات‌های مقاومت.همین تصاویر، در جهان عرب به یک الگو تبدیل شده بود. مردم با شوق آن‌ها را تماشا می‌کردند و به وجد می‌آمدند.

این دو عنصر، یعنی میدان و رسانه، در کنار هم قرار گرفتند.

اصولاً در عرصه تبلیغ هم همین‌گونه است؛ اگر رفتار درستی داشته باشید اما کسی آن را نبیند، اثر چندانی نخواهد داشت. از طرف دیگر، اگر فقط سخن و تصویر خوب داشته باشید اما در عمل موفق نباشید، باز هم نتیجه‌ای حاصل نمی‌شود.

به همین دلیل، عمل و رسانه باید در کنار یکدیگر باشند.اگر بخواهیم مثال بزنیم، واقعه عاشورا یک حماسه استثنایی بود، اما در کنار آن، یک دستگاه تبلیغاتی استثنایی هم وجود داشت.

اگر حضرت زینب سلام‌الله‌علیها نبود، همان واقعه در کربلا دفن می‌شد و پایان می‌یافت.این دو در کنار هم معنا پیدا کردند.به نظر من، حزب‌الله نیز همین مسیر را طی کرد؛ یک حماسه کربلایی در کنار یک رسانه زینبی، و همین رمز موفقیت آن بود.

آنچه از لبنان نمی‌دانید؛ روایت صریح سهیل اسعد از لبنان

شهادت سید حسن نصرالله در لبنان چه بازخوردی داشت؟ برای حزب‌الله و جبهه مقاومت در لبنان، بیشتر تأثیر مثبت داشت یا برعکس؟

به نظر من، قبل از هر چیز، یک داغ بسیار بسیار عمیق بود؛ از نظر عاطفی و قلبی.واقعاً هیچ‌کس باورش نمی‌شد.اصلاً برای من، تصویر ذهنی حزب‌الله، چهره سید حسن نصرالله بود. یعنی وقتی می‌گفتید حزب‌الله، اولین چیزی که به ذهنم می‌آمد، خود سید بود.

من که در اوایل دهه ۹۰ میلادی، در حالی که جوانی بیست‌ساله بودم، به لبنان آمدم تا ببینم چه خبر است، این علاقه و عشق به سید حسن نصرالله بود که مرا در آن مسیر نگه داشت.اگر سید نبود، شاید همان سال اول به آرژانتین برمی‌گشتم و زندگی خودم را ادامه می‌دادم.

بنابراین، مفهوم و معنای حزب‌الله برای من با شخصیت سید گره خورده بود.نه اینکه فقط خود سید، بلکه شخصیتی بود که وقتی می‌دیدید رهبر این جریان چنین انسانی است، طبیعی بود که بخواهید در کنار آن مجموعه باشید.

از نظر قلبی، هنوز هم این مسئله بسیار سنگین است و واقعاً تا امروز نتوانسته‌ایم با آن کنار بیاییم.

ما در ایران هم دیدیم که شهادت رهبر، نگاه برخی افراد را تغییر داد. آیا در لبنان هم شهادت سید حسن نصرالله چنین تأثیری بر افکار عمومی و حتی مخالفان گذاشت؟

سید حسن نصرالله محبوب همه بود، اما چنین اتفاقی به آن معنا رخ نداد.البته همان داغ عمیقی که عرض کردم وجود داشت.از طرف دیگر، جایگاه و اهمیت حزب‌الله هم بیش از گذشته برای همه روشن شد.

وقتی همه قدرت‌های دنیا برای از بین بردن یک نفر و یک جریان متحد می‌شوند، خود این نشان می‌دهد که جایگاه مقاومت تا چه اندازه مهم است.خیلی‌ها، چه در داخل لبنان و چه در خارج از لبنان، متوجه شدند که با یک جریان معمولی روبه‌رو نیستند.

اما در خود لبنان، چند ماه بعد از شهادت سید، اتفاقی افتاد که به نظر من بسیار مهم بود.بسیاری تصور می‌کردند حزب‌الله فقط با شخص سید حسن نصرالله سر پا مانده است و اگر او نباشد، حزب‌الله هم از بین می‌رود؛ گویی کلمه‌ای است که بدون معنا باقی می‌ماند.

اما بعد از شهادت ایشان، همه دیدند که این‌گونه نیست.حزب‌الله فقط یک فرد نیست؛ یک خط، یک جنبش انسانی، یک ایدئولوژی، یک مجموعه و یک ساختار مدیریتی است که همچنان کار خود را ادامه می‌دهد.

تبلیغات دشمن این بود که با رفتن سید حسن نصرالله و فرماندهان اصلی، دیگر همه چیز تمام شده است؛ کافی است چند سلاح را هم جمع کنند و بعد حزب‌الله را به موزه تاریخ بفرستند تا فقط مورخان درباره آن بنویسند.اما چنین اتفاقی نیفتاد.

بلکه برعکس، شهادت سید حسن نصرالله روحیه تازه‌ای در میان مجاهدان ایجاد کرد؛ روحیه‌ای که می‌گوید ما باید پاسدار خون سید باشیم و راه او را ادامه دهیم.

بعد از جنگ اخیر، با وجود فشارهای سیاسی و تبلیغات رسانه‌ای علیه حزب‌الله، امروز فضای لبنان چگونه است؟ نگاه مردم و روحیه بدنه حزب‌الله و شیعیان را چطور ارزیابی می‌کنید؟

به طور کلی، مردم از نظر شرایط زندگی، در مرحله بسیار سختی به سر می‌برند.از نظر آرامش روحی و روانی، ناراحتی کاملاً مشهود است.آن خنده‌هایی که لبنان به آن معروف بود، دیگر نیست؛ آن دورهمی‌ها و اجتماعاتی که همیشه در لبنان دیده می‌شد، بسیار کم‌رنگ شده است.

قبلاً هر گوشه‌ای نگاه می‌کردید، چند نفر کنار هم نشسته بودند، قهوه می‌خوردند، می‌خندیدند و گفت‌وگو می‌کردند، اما الان این فضا را کمتر می‌بینید.من خودم مدتی پیش در لبنان بودم و این تغییر را از نزدیک احساس کردم.

البته این وضعیت طبیعی است؛ وقتی در این مدت هفت تا هشت هزار شهید داده‌اند، تقریباً در هر خانواده‌ای عزاداری وجود دارد.من خودم چهار یا پنج نفر از بستگانم را به خاک سپردم.بنابراین، ناراحتی کاملاً محسوس است.اما از نظر فکری و بصیرتی، هیچ تزلزلی ایجاد نشده است.

آن صلابت فکری و استواری در نگاه مردم همچنان وجود دارد.چه‌بسا کسانی که در این جنگ خانه یا عزیزانشان را از دست داده‌اند، امروز خودشان به مبلغ مقاومت و جبهه حزب‌الله تبدیل شده‌اند.

من نمونه‌های زیادی از این مسئله دیده‌ام.نکته دیگر اینکه این‌ها هنوز درگیر جنگ هستند و به همین دلیل، نمی‌توانند روحیه خود را از دست بدهند.هنوز هیجان و فضای جنگ وجود دارد و هر روز درگیری‌ها ادامه دارد.

شبیه همان فضایی که در ایام جنگ در ایران می‌دیدیم؛ مردم با وجود همه سختی‌ها، روحیه مقاومت داشتند.از طرف دیگر، آگاهی مردم نسبت به جنگ رسانه‌ای و تبلیغات دشمن هم بالاست.

مردم متوجه هستند که یک دستگاه تبلیغاتی در حال فعالیت است تا روحیه آن‌ها را تضعیف کند و به همین دلیل، نوعی مقاومت رسانه‌ای هم در جامعه شکل گرفته است.

اما یک نکته منفی هم وجود دارد و آن این است که آینده چندان روشن نیست و معلوم نیست دقیقاً چه اتفاقی در حال رخ دادن است.در تحلیل‌های سیاسی هم این وضعیت دیده می‌شود.

اصلاً روحیه مردم لبنان این است که درباره همه مسائل اظهار نظر می‌کنند و معمولاً کسی نمی‌گوید «نمی‌دانم».اما این روزها، از هر کسی بپرسید، پاسخ می‌دهد: «معلوم نیست.»یک نوع سردرگمی در فضای عمومی وجود دارد.

این سردرگمی بیشتر به خاطر وضعیت ایران است یا شرایط داخلی لبنان؟

من احساس می‌کنم هم از طرف ایران و هم از طرف حزب‌الله، سکوت بیشتری حاکم شده است.

قبلاً هر اتفاقی که در جبهه مقاومت می‌افتاد، صبح خبرش از شبکه المنار منتشر می‌شد، بعدازظهر گزارش و فیلم آن آماده می‌شد، سید حسن نصرالله درباره آن صحبت می‌کرد و بعد هم تحلیل‌های مختلف ارائه می‌شد.اما الان تقریباً سکوت مطلق حاکم است.

کسی نمی‌داند وضعیت سلاح‌ها به کجا رسیده، اسرائیل تا کجا پیش آمده یا عملیات مقاومت در چه وضعیتی قرار دارد.این سکوت، حالا به دلایل امنیتی، سیاسی یا هر دلیل دیگری، باعث شده مردم اطلاع دقیقی از شرایط نداشته باشند.

همین نبودِ اطلاع و روشن نبودن وضعیت، تا حدی نگران‌کننده است.اگر انسان بداند مثلاً زلزله‌ای در راه است، دست‌کم از نظر روحی خودش را آماده می‌کند؛ اما وقتی نداند چه اتفاقی قرار است بیفتد، این بلاتکلیفی، فشار روانی بیشتری ایجاد می‌کند.

الان هم چنین حالتی در جامعه لبنان وجود دارد.

آنچه از لبنان نمی‌دانید؛ روایت صریح سهیل اسعد از لبنان

اگر قرار باشد پیشنهادی به حوزه‌های علمیه داشته باشید، به نظر شما امروز برای حمایت از مردم لبنان و جبهه مقاومت، به‌ویژه در عرصه فرهنگی، چه کاری از حوزه‌ها برمی‌آید؟

چیزی که من به عنوان یک طلبه، با توجه به مراجعات فراوان مردم، از نزدیک لمس کردم، این است که ما در پشتیبانی روحی و روانی کوتاهی کرده‌ایم.

مثلاً در لبنان، افرادی هستند که خانه‌شان را از دست داده‌اند، دو فرزندشان را از دست داده‌اند، بسیاری از بستگانشان شهید شده‌اند و شغلشان را هم از دست داده‌اند.

اما نوع ارتباطی که با آن‌ها برقرار می‌شود، معمولاً در این حد است که شماره حسابی می‌گیرند و می‌گویند ان‌شاءالله بعداً خسارت‌ها جبران می‌شود یا مسائل حقوقی و اداری پیگیری خواهد شد.در حالی که این آدم، روح دارد، قلب دارد، انسان است.

کسی نیامده بگوید بیایید از نظر روحی و روانی هم از این افراد حمایت کنیم. مثلاً یکی از بستگان ما، چهار ماه مفقود بود. پسرش، که حدود ده سال دارد، دوست، فرزند من است.چهار ماه هیچ خبری از پدرش نبود. رفته بود جبهه و ارتباطش کاملاً قطع شده بود.

همین چند روز پیش، شهادتش را اعلام کردند.من با این پسر صحبت می‌کردم. واقعاً صحنه سختی بود.تا آخرین لحظه امیدوار بود که پدرش برگردد.

وقتی با او صحبت کردم، متوجه شدم در تمام این چهار ماه، حتی یک نفر هم نیامده بود با این بچه صحبت کند؛ ببیند فرزند یک مجاهد که چهار ماه از پدرش بی‌خبر بوده، چه حالی دارد.

کسی او را به گردش نبرده بود، با او بازی نکرده بود، او را به رستوران نبرده بود یا حتی ساعتی کنارش ننشسته بود.می‌خواهم بگویم پشتیبانی روحی و روانی تقریباً صفر است.به نظر من، اینجا دقیقاً جایی است که حوزه علمیه می‌تواند نقش ایفا کند.

مثلاً اعزام مبلغ؛ اما نه فقط برای سخنرانی.اگر من بودم، همین کار را می‌کردم.

ببینید، پول، روح انسان را درمان نمی‌کند.بله، لبنان به پول، غذا و پتو هم نیاز دارد، اما بیش از همه، به خودِ انسان نیاز دارد.

به تعبیر «خوزه موخیکا»، رئیس‌جمهور پیشین اروگوئه، که می‌گفت در این زندگی ماشینی، وقتی از اطرافیانش می‌پرسید چرا کمتر کنار فرزندانتان هستید، می‌گفتند آن‌ها به غذا، پول و امکانات نیاز دارند.او جواب می‌داد: «نه، آن‌ها به خودِ شما نیاز دارند.»

بچه، قبل از هر چیز، به پدرش نیاز دارد.من هم احساس می‌کنم در لبنان، مسئله همین است.به نظرم، نوع ارتباط در فضای مقاومت، بیش از حد سازمانی شده است. سازمان، انسان نیست.سازمان نمی‌تواند این خلأ را پر کند.

اجازه بدهید یک خاطره شخصی بگویم.در حوزه، استادی داشتیم که استاد اخلاق ما بود و مسئولیتی هم در حوزه داشت.من خیلی به ایشان علاقه داشتم.بعد از چند سال خواستم بروم ایشان را ببینم.

وقتی به دفترشان رفتم، مسئول دفتر گفت: «کارتان چیست؟»گفتم: «مگر حتماً باید کاری داشته باشم؟ فقط می‌خواهم ایشان را ببینم.»گفت: «باید فرم ملاقات را پر کنید و علت مراجعه را بنویسید.»من هم فرم را گرفتم و در قسمت علت مراجعه نوشتم: «اشتیاق القلوب».

مسئول دفتر اصلاً متوجه منظورم نشد.گفتم همین را ببرید به ایشان نشان بدهید و بگویید سهیل اسعد آمده، با علت «اشتیاق القلوب».وقتی استاد فرم را دید، خودش آمد، مرا در آغوش گرفت و استقبال کرد.

می‌خواهم بگویم ما برای آن بخش از زندگی، اصلاً فرمی طراحی نکرده‌ایم.همه‌چیز شده کار اداری؛ یا امتحان است، یا نمره، یا شهریه. برای دل‌ها کاری نکرده‌ایم.

در روزهای بحران، جنگ، جهاد و شهادت، مهم‌ترین چیزی که می‌تواند یک ملت را نجات بدهد، همین ارتباط قلبی است.

یادم هست مقام معظم رهبری ـ خدا رحمتشان کند ـ یک‌بار در قم، در جلسه‌ای با طلاب جامعةالمصطفی، در حرم مطهر حضور پیدا کردند.قبل از ایشان، چند نفر درباره آمار، تعداد طلاب، مدارس، اساتید و فعالیت‌ها گزارش دادند.

وقتی آقا آمدند، فقط دو جمله گفتند.فرمودند: «طلاب خارجی بدانند که در ایران اسلامی غریبه نیستند؛ شما صاحب‌خانه هستید، شما فرزندان من هستید.»همه مجلس گریه کرد.

اگر فیلم آن جلسه را ببینید، متوجه می‌شوید که فقط از غربت صحبت کردند و به یک غریب گفتند: «تو صاحب‌خانه‌ای» و «تو فرزند منی.»این یعنی یک عالمِ واقعی، انسان را فهمیده است.

اما امروز، وقتی به بعضی مجموعه‌ها مراجعه می‌کنیم، اولین سؤال این است که: «کدتان چیست؟ کد طلبگی‌تان را بگویید.»من از این خیلی بدم می‌آید.من سهیل اسعد هستم؛ اسم دارم.کد، یک امر ثانویه است.

احساس می‌کنم در سازمان‌ها، ارتباط انسانی را کم‌رنگ کرده‌ایم و بیشتر به ارتباطات اداری رسیده‌ایم.در حالی که اسلام، دینِ ارتباط با انسان است.

ما درباره سلمان فارسی و عمار یاسر، هیچ‌وقت از «کد» حرف نمی‌زنیم.آن‌ها سلمان بودند، عمار بودند؛ انسان بودند.امروز هزاران طلبه پاکستانی در حوزه هستند، اما خیلی وقت‌ها فقط با یک کد شناخته می‌شوند.

به نظر من، رسالت حوزه همین است؛ اینکه با قلب مردم ارتباط برقرار کند.جسم این افراد آسیب دیده و کار از آن گذشته است.الان بیش از غذا و مسکن، به محبت، به گفت‌وگو، به نوازش، به در آغوش گرفتن، به نصیحت و به همدلی نیاز دارند.

اگر بخواهم یک پیشنهاد مشخص بدهم، می‌گویم اعزام مبلغان و گروه‌هایی که بتوانند این خلأ روحی را پر کنند، یکی از مهم‌ترین کارهایی است که حوزه علمیه می‌تواند انجام دهد.

شاید نیازهای دیگری هم وجود داشته باشد، اما این، یک خلأ جدی است.پول می‌فرستند، غذا می‌فرستند، کمک‌های مختلف می‌کنند، اما این بخش، یعنی همراهی انسانی و عاطفی، هنوز متولی جدی ندارد.

پیشنهاد مشخصی برای حوزه علمیه دارید؟ برای مثال، آیا می‌توان طرحی سازمان‌یافته تعریف کرد که در مناطق آسیب‌دیده، تعدادی از مساجد به پایگاه استقرار مبلغان تبدیل شوند و روحانیون با شناسایی خانواده‌های شهدا، یتیمان و آسیب‌دیدگان، علاوه بر حضور میدانی، برنامه‌های فرهنگی، تربیتی و حمایتی را در محله‌ها اجرا کنند؟

چون هنوز شرایط جنگی است، متأسفانه فرهنگ و فعالیت‌های فرهنگی به آخرین اولویت تبدیل شده‌اند. اگر بخواهم یک پیشنهاد مشخص بدهم، به نظرم بزرگ‌ترین خلأ امروز لبنان، کار فرهنگی در خانه‌ها است.

در ایران می‌بینید که در خانه‌ها مجلس روضه، جلسات مذهبی، کلاس، جشن، مراسم عقد و برنامه‌های مختلف برگزار می‌شود؛ اما در لبنان چنین فرهنگی به این گستردگی وجود ندارد.من شخصاً این را تجربه کرده‌ام و دیده‌ام که فعالیت فرهنگی در منازل بسیار جواب می‌دهد.

مثلاً تمام بچه‌های یک روستا یا یک محله در یک خانه جمع می‌شوند. همه را دعوت می‌کنند که حاج‌آقا قرار است بیاید و کلاس یا جلسه‌ای برگزار کند.در شرایط فعلی، این شیوه از فعالیت، از مسجد هم مهم‌تر است.

در همین دوران جنگ که آوارگان زیاد شده بودند، چند نفر از روحانیون جنوب لبنان همین کار را انجام می‌دادند و واقعاً اثر زیبایی داشت.خانه‌ها دوباره زنده شده بودند.در یک خانه دعای کمیل برگزار می‌شد، در خانه‌ای دیگر دعای توسل، جایی مراسم عقد، جایی نشست گفت‌وگو و جایی هم رسیدگی به مسائل اجتماعی.

یعنی خانه‌ها دوباره احیا شدند و یک فرهنگ جدید شکل گرفت.به نظر من، این روش دقیقاً با همان نیاز روحی و روانی مردم که عرض کردم تناسب دارد.در فضای صمیمی خانه، شما می‌توانید خیلی کارها انجام بدهید؛ اما در مسجد معمولاً برنامه به یک سخنرانی و خداحافظی ختم می‌شود.

مردم لبنان از نظر فرهنگی، روحیه بسیار صمیمی دارند.آنها بیشتر از اینکه دنبال «حاج‌آقا» باشند، دنبال یک دوست هستند.دوست دارند روحانی‌ای کنارشان باشد که با آنها بنشیند، فوتبال بازی کند، قهوه بخورد، حتی اگر فقط یک حدیث هم بگوید، کافی است.

برای خود من این اتفاق افتاده است.کلاس می‌گذاشتم و کسی نمی‌آمد؛ اما وقتی گفتیم برویم با هم پیتزا بخوریم، شام بخوریم یا قهوه و قلیان داشته باشیم، جمعیت زیادی می‌آمد.در همان جمع صمیمی، حدیث هم گفته می‌شود و کار فرهنگی هم انجام می‌شود.

هنر مبلغ همین است که فضای جامعه را درست درک کند.الان بیش از هر چیز، مردم به حضور و همدلی نیاز دارند؛ نه صرفاً منبر.

آنچه از لبنان نمی‌دانید؛ روایت صریح سهیل اسعد از لبنان

یعنی پیشنهاد می‌کنید از ظرفیت طلاب لبنانی که در قم هستند یا طلاب جامعه‌المصطفی استفاده شود و اینها به‌صورت سازمان‌یافته به لبنان اعزام شوند؟

بله، اتفاقاً به نظرم از همین ظرفیت‌ها باید استفاده کرد.روحانیانی هستند که فعلاً مأموریت تبلیغی مشخصی ندارند یا کمتر وارد عرصه تبلیغ شده‌اند.الان در لبنان هم برای خود من همین اتفاق افتاد. قرار بود فقط برای ماه رمضان بروم، اما شرایط جنگ باعث شد چهار ماه آنجا بمانم.

از همین نیروها می‌شود استفاده کرد.روحانی الحمدلله، کم نداریم. بسیاری از آنها هم در همان مناطق مستقر هستند و با آوارگان ارتباط دارند.اگر این نیروها سازماندهی شوند، می‌توانند کارهای بسیار مؤثری انجام دهند.

اگر نکته پایانی دارید، بفرمایید.

امروز آن نقطه اتکای گذشته دیگر وجود ندارد؛ به همین دلیل، پیش از هر تصمیمی باید این مرحله را به‌درستی شناخت. چند نفر از حوزه بروند و لبنان امروز را از نزدیک ببینند؛ نه با تصویر و ذهنیت سال‌های گذشته، بلکه با واقعیت‌های امروز. لبنان امروز، لبنان دیگری است؛ حزب‌الله، جامعه و حتی مسائل مردم، وارد مرحله‌ای تازه شده‌اند.

به نظر من، اولین نیاز امروز، شناخت دقیق این واقعیت جدید است. اگر این شناخت درست شکل بگیرد، حتماً می‌توان متناسب با شرایط جدید، راهکارهای مؤثر و امیدبخش طراحی کرد. همان‌گونه که جریان مقاومت در مقاطع سخت گذشته توانست خود را بازسازی و مسیرش را ادامه دهد، امروز هم این مرحله می‌تواند آغازی برای شکل‌گیری ظرفیت‌ها و الگوهای تازه باشد؛ به شرط آنکه واقعیت امروز لبنان را درست بشناسیم.

برای دانلود و شنیدن صوت اینجا را کلیک کنید.

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha